تبلیغات
خونه کوچیک ما - به یاد گذشته ها...

چندوقتی بود هربار میدیدمش قلبم تند و تند میزد ...

تنگی نفس میگرفتم...

احساس میکردم اونم همین حالاتو داره...

همو  میدیدیم هول میشدیم...

یه سلام بود و چندین دقیقه سکوت...

از نگاهش هم لذت میبردم هم خجالت میکشیدم...

ولی انقد پر از عشق نگاه میکرد که افتخار میکردم...

قبل اینکه حرفی بینمون زده بشه همه مشکوک بودن...

 میومدن بهم میگفتن باور کن دوستت داره...

میگفتم نه بابا با همه همینطوره...

ولی ته دلم همیشه میگفتم ای کاش اینطور باشه...

عاشق این بودم که وسط کلاس درس به هر بهونه ای... 

برمیگشت نگاهم میکرد و میخندید...

وقتی نگاهش با من بود همه غصه هام پر میکشید...

خدایا نگاهشو هیچ  وقت از من نگیره ....






تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | 10:53 ب.ظ | نویسنده : پیازچه و تربچه | نظرات

  • جالب های انگلیسی
  • فود تک
  • بلاگ اسکای
  • هشیاری